صفحه اصلي


امروز : جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵

اينجا هستيد: گيم ايران » بازي هاي ايراني » اخبار بازي هاي ايراني » انتشار بخش اول – «شبگرد: هویت تاریک»


انتشار بخش اول – «شبگرد: هویت تاریک»

برخلاف انتظار بنده بخش داستان اختصاصی خیلی مورد استقبال قرار نگرفت با اینحال با تلاش بسیار زیاد بنده بخش اول هویت تاریک به اتمام رسید و هم اکنون آن را برای شما آماده کرده ایم و انتشار بخش های دوم و پایانی آن بستگی به استقبال شما عزیزان به بخش اول دارد.

 

با اینحال این داستان با قسمت اول آن هیچ ارتباطی ندارد و از داستانی کاملا متفاوت و جذاب بهره مند است، داستان این قسمت درباره گذشته ی شبگرد است که ما در این قسمت فرض را براین میگذاریم که شبگرد در قسمت اول گذشته اش را بیباد نیاورد. اما نکته ی بعدی این است که اگر تمامی قسمت های « شبگرد: هویت تاریک» مورد استقبال قرار گیرد در تابستام امسال باید منتظر داستان های اختصاصی بود. حال شما را به خواندن بخش اول هویت تاریک دعون میکنم و از شما خواهشنمدم پس از خواندن نظراتان را درباره ی این قسمت بگویید.

 

شبگرد: گذشته تاریک

ما در این قسمت فرض را بر این میگذاریم که شخصیت های مهم و تایثرگذار قسمت اول همچنان زنده هستند و شبگرد در قسمت اول داستان پی به گذشته ی خویش نبره است. اما شخصیت های تاثیر گذار دراین قسمت:

 

سهراب جم
پژمان رادمنش
داریوش مهرگان
آریافر
روح تاریک مترو

 

 

شروع داستان:
شبگرد مانند تمامی شبها لباس مخصوصش را پوشید به بیرون از مخفی گاهش رفت تا باز هم دربرابر تبهکارن ایستادگی کند و از آنها را از هدف شوم خود باز دارد، اما آن شب برخلاف شب های گذشته آرام بنظر میرسید و شبگرد از روی بالاترین ساختمان منطقه به منظره ی شهر نگاه میکرد تا اینکه ناگهان صدا درخواست کمک فردی را شنید،بسرعت صدا را دنبال کرد و به کوچه ی بن بستی رسید. در آن کوچه تعدادی از اوباش راه را بر جوانی بسته بودند و وسایل با ارزش او را میخواستند. شبگرد ناگهان پشتشان ظاهر شد و به آنها چندبار اخطار داد تا وسایل آن جوان را پس بدهند و بسرعت از محل دور شوند اما آنها که بخودشان اطمینان داشتند به مبارزه با او پرداختند و در پایان شکست خوردند و هر کدامشان در نقطه ای از کوچه افتاده بودند. آن پسر جوان هم با ترس ولرز شدید خودش را پشت سطل زباله فلزی پنهان کرده بود، شبگرد پیش او رفت و دستش را گرفت و گفت:خیابون بدی رو انتخاب کردی پسر جون! حالا برو وسایلت رو بگیر از اینجا برو!!

 

آن پسر رفت و از جیب اوباش وسایلی را که بزور گرفته بودند برداشت و بسرعت از آنجا دور شد. اوباش هم که فهمیده بودند چیزی گیرشان نمی آید هر کدام با بدنی زخمی سوار ماشین شدند و فرار کردند. شبگرد به ساعتش نگاه کرد و دیر وقت شده بود و دیگر باید به مخفی گاهش در خانه دکنر مهرگان برمیگشت اما ناگهان چشمش به روزنامه ای خورد که بر روی آن عکسی آشنا چاپ شده بود. شبگرد خواست آن را بگیرد اما باد آن را چندمتری جلوتر انداخت،شبگرد جلوتر رفت و آن روزنامه را برداشت. روزنامه پاره شده بود و از مطلب مربوط به عکس فقط عکس باقی مانده بود. او به صفحه ی بعد روزنامه را نگاه کرد و دنبال اطلاعاتی از روزنامه گشت که ناگهان چشمانش به تاریخ روزنامه و اسم آن افتاد!

روزنامه شهر
۹/۱۰/۱۳۹۳

آن را در جیب کتش گذاشت و بسرعت به مخفی گاه برگشت و روزنامه را به دکتر مهرگان دادو اتفاقات را برای او بازگو کرد.بعد خودش جلوی آینه تمام قد ایستاد و شروع کرد به بازکردن باند های صورتش! زمانیکه بازکردن باندها به اتمام رسید روزنامه را از دکتر مهرگان گرفت و نگاهی به عکس انداخت و پس از آن به چهره ی خود در آینه نگاه کرد!

 

احساس خوبی به او دست داده بود و گفت:دکتر!نگاه کن!این…..این عکس منه!

 

دکتر روزنامه را از دستش کشید و به چهره ی سوخته شبگرد نگاهی کرد گفت: این نشونه ی خوبیه شبگرد! به گذشته ات نزدیکتر شدی!

 

بعد کمی در اتاق راه رفت و شروع به فکر کردن کرد و ناگهان رو به شبگرد کردو گفت:تو باید فرد مشهوری باشی که عکست تو روزنامه چاپ شده!توی اینترنت بگرد شاید اطلاعاتی از روزنامه اون تاریخ توی اینترنت باشه!!!

 

شبگرد لباسهایش مخصوصش را درآورد و لباس خانه اش را پوشید و پشت کامپیوتر نشست و در اینترنت شروع به جستوجو درمورد روزنامه آن تاریخ کرد. حدود نیم ساعت کلمات و جمله های مختلف مرتبط با روزنامه را سرچ کرد و اما چیزی پیدا نکرد و نا امیدانه از روی صندلی بلند شد و روی تختش دراز کشید و چشمانش را بست!!

 

انگار هر چقدر که شبگرد سعی میکرد گذشته اش را پیدا کند،گذشته اش بیشتر از او فاصله میگرفت! دکتر مهرگان صندلی ای گرفت و کنار تخت شبگرد گذاشت و بر رویش نشست و شروع به صحبت کرد:چرا ناامید شدی؟

 

مگه بهت نگفتم که همیشه امید باعث پیروزی میشه؟! حالا چرا ناامید شدی؟ فردا….فردا به دفتر رسمی روزنامه برو،اونجا حتما توی آرشیوشون روزنامه ی مربوط به اون تاریخ رو دارن! منم با یکی از دوستام در روزنامه صحبت میکنم تا کارت رو راه بندازن!در ضمن تو در اوج نا امیدی به مردم شهرت امید دادی تا روزهای بهتری رو ببینن ، اگه میخوای امیدشون به پیروزی تبدیل بشه خودت ناامیدی رو فراموش کن!

 

شبگرد جوابی نداد! دکتر مهرگان هم از روی صندلی بند شد و برق های اتاق خاموش کرد و به اتاقش رفت و خوابید!

 

صبح روز بعد شبگرد زودتر از دکتر از خواب بیدار شد چون ممکن بود امروز برای همیشه تاریکی که در ذهن اوست از بین برود! دوباره امیدی به زندگی اش برگردد و دوبارهویتش را پیدا کند. او با انگیزه خاصی صبحانه را آماده کرد و دکتر مهرگان بیدار شد و از وضعیت شبگرد متعجب شده بود. روی صندلی نشست و گفت: بنظر میرسه حالت خیلی بهتره!اینطور نیست؟

 

آره،امروز حالم خیلی بهتره! امیدوارم بتونم گذشتمو پیدا کنم،دکتر!

 

آندو هرو صبحانه را تمام کردند و دکتر با دوستش در روینامه شهر صحبت کرد تا شبگرد را در پیدا کردن روزنامه کمک کند. شبگرد که پس از مدتها میخواست در طول روز به بیرون از خانه برود بدنش را بخوبی با باندها پوشاند تا نور خورشید پوستش را اذیت نکند و دوباره دردهای بدنش به دلیل سوختگی بالا شروع نشود!
دکتر هم مانند بقیه روزها به مطبش در خیابان پاستور رفت با به معاینه بیمارانش بپردازد. شبگرد نیز موتور پسر دکتر مهرگان- امیر مهرگان که در تصادفی در سال ۹۲ کشته شد- را بداشت و به سمت آدرسی که دکتر مهرگان برایش پیامک کرده بود حرکت کرد. پس از گذراندن زمان طولانی د ترافیک و خیابان ها شهر به ساختمان روزنامه رسید. وارد آنجا شد و مشکلش را با راهنما توضیح داد و او  را پس از شناختن به اتاق سردبیر مجله آقای رحیمی–دوست قدیمی دکتر مهرگان و از هم کلاسی های دانشگاه او که پس از مدتی درس خواندن در رشته روانشناسی ترک رشته کرد و به روزنامه نگاری روی آورد،او فردی خودخواه و مغرور بود اما برای رسیدن به هدفی که دنبال میکرد تلاش یادی میکرد و به همین دلیل در رشته زورنامه نگاری موفق شد و از روزنامه نگارانی است که به شدت از شبگرد نفرت دارد و اورا تبهکار خیابانگردی بیش نمیداند وشبگرد نیز خو به این مسئله واقف بود-برد

 

رحیمی پس از اینکه او را شناخت به گرمی از او استقبلا کرد اما شبگرد که او را خوب میشناخت خیلی سعی نکرد گرم بگیرد. او پشت میزش نشست و شروع به صحبت کرد: میبینی!این شهر مال منه آقای……!راستی اسم شما چی بود؟

 

برای اولین بار بود که کسی نام شبگرد را میپرسید، او با دستپاچگی گفت: کوروش قربان!کوروش حسینی!

 

-:آها! آقای حسینی همونطور که گفته بودم این شهر مال منه،من با مقاله هام همه چیز رو کنترل میکنم،تفکرات مردم و از همه مهم تر تصمیات مسئولان شهر رو!
-:ولی من اینطور فکر نمیکنم آقای رحیمی! در ضمن شنیدم شما از شبگرد به شدت نفرت دارید!درسته؟!

 

-:بله! اون یه خیابون گرده احمقه که نظم شهر رو بهم ریخته و باعث بی نظمی شده!! اون نمیفهمه داره چیکار میکنه و با کاراش به شهر ضربه زده. مردم از اون میترسن!

-:اون جلوی تبهکار ها ایستاده و باهاشون میجنگه و بنظرم اون آدم خوبیه و شما هستید که اون رو به یه تبهکار تبدیل کردید!

-: پلیس های شهر چیکاره هستن اقای حسینی؟!

-: اونها محدود به قوانین خاصی هستند اما شبگرد نه! واین دلیل برتری شبگرد نسبت به پلیس هاست!

 

-:اصلا این بحثو ولش کن! شما واسه چی اینجا اومدید؟یعنی مشکلتون چیهریا،میتونم حلش کنم؟!

 

شبگرد اتفاقات را برایش با کمی چاشنی تغییر توضیح داد و رحیمی او را به انبار آرشیو روزنامه از بدو تاسیس برد و او را با مسئول آنجا اشنا کرد و شبگرد یا بهتر است بگوییم کوروش مشکلش را گفت. آن انبار پر از قفسه های فلزی قدیمی بود که در آنها،روزنامه ها را نگهداری میکردند. مسئول آنجا،آقای ملکی برای مدتی بداخل قفسهها رفت و بدنبال روزنامه ی مورد نظر گشت. کوروش هم بر روی صندلی نشسته و منتظر مسئول بود. چند دقیقه ای گذشت و حوصله اش سر رفته بودف از روی صندلی بلند شد و خواست با عصبانیت چیزی بگوید که ناگهان مسئول برگشتو گفت:متاسفم،پیداش نکردم!انگار کسی اون رو از آرشیو برداشته!!!

 

-: منظورت چیه؟؟؟ ینی میگی که یکی ااومده و خیلی راحت آرشیو یکی از روزها رو از بین برده؟! چقدر مسخره! و بعد اون وقت تو از هیچی خبر نداشتی؟!

 

ملکی که بسیار ترسیده بود و بشدت یلرزید، با صدایی لرزان گفت: من….من تازه….مستول شدم…دوسه روزی هست،احتمالا…کار مسئول قبلی بوده!!

 

آریو با عصبانیت دفتر روزنامه را ترک کرد و به خانه برگشت! خیلی عجیب بود که تمام اطلاعات مربوط به یک روزنامه خاص هم در اینترنت و هم در آرشو دفتر روزنامه پاک شده باشند، انگار در آن روزنامه چیزی بود که میتواسنت به ضرر فرد یا گروه خاصی تمام شود! با این حال دکتر مهرگان که موقع ظهر از مطب برگشت و منتظر خبر خوبی ود با دیدن چهره ی ناامید شبگرد متوجه اوضاع شد. کنارش نشست و دست روی شانه اش گذاشت و خواست کمی به او امید بدهت که شبگرد دست دکتر را رد کرد و از روز صندلی بلند شد و با عصبانیت گفت:بسه! بسه دکتر! چقدر امید! تو اینطوری بیماراتو درمان میکنی؟ با با دادن امید کاذب که میتونه بعد از ازبین رفتن ضربه ی بدتری به اونا بزنه، حتی بدتر از ناامیدی؟آره! جوابمو بده!

 

-:دادن اعتماد به نفس و امید مهمترین بخشهای درمان هستن!

 

-: کدوم اعتماد به نفس؟!ها… کدوم؟! .من نمیدونم کیم…..چیکاره بودم……..خانوادم کی بودن…نمیدونم قبلا چطور آدمی بودم…..حالا که من هیچی از خودم نمیدونم میخوای بهم اعتماد به نفس بدی؟؟.آره!!

 

شبگرد جلوی پنجره ایستاد و بغضی در گلویش گفت: مردم،گذشتشون رو میدونن و براساس اون اینده رو رقم میزنن! ولی من……..ولی …من گذشته ای ندارم که براساسش اینده ای رقم بزنم،دکتر!

 

-:قبول دارم،درکت میکنم. تو از خودت هیچی نمیدونی و این خیلی سخته…اینبار بهت نمیگم که امیدوار باش،ولی حداقل اینده ای رو برای خودت بساز که در اینده پشیمون گذشتت نشی!

 

چند روزی گذشت اما در شبهای گذشته شبگرد در هیچ کدام از خیابانهای شهر دیده نشد و روزنامه های شهری مطالب زیادی را درباره ی او منتشر میکردند تا اینکه در یک روز یکی از مترو های داخل شهری که تعداد زیادی مسافر را بهمراه داشت و از خیابان پاستور به سمت خیابان آزادی در حرکت بود بدون مسافر به مقصد میرسد و روح تاریک مترو طی کلیپی که در اینترنت منتشر میکند این مسئولیت این اقدام را بر عهده میگیرد و بنوعی آنرا گروگان گیری مینامد.
چند روزی از این واقعه میگذرد اما همچنان شبگرد خودش را نشان نداده و شایعه ها پیرامون او بیشتر میشود، اینکه آیا او شهر را برای همیشه رها کرده است یا او دیگر قصد کمک به مردم شهر را ندارد؟؟ و سوالهای مختلفی که همگی آنها بدون جواب ماندند. از آنجایی که این پرونده گروگانگیری مربوط به گروه های تبهکاری میشد، پلیس ناجا مسئولیت این پرونده را به سرگرد آریافر و همکارش رادمنش میدهد!

 

ساختمان پلیس ناجا،دفتر سرگرد آریا فر

 

رادمنش در میزند و پس از گرفتن اجازه وارد اتاق میشود و بر روی صندلی مینشید.آریافر میپرسد:خوب،هنوز خبری از گروگانگیرا نشده؟
-:چرا! اونا طی یه کلیپ دیگه گفتن که کنترل کل مترو تو دستای اوناست و هیچ کس نباید وارد مترو بشه و هیچ قطاری نباید حرکت کنه وگرنه اون قطار وسرنشیاننش رو میکشن و اینکه هیچ کدوم از نیروهای پلیس نباید بدنبال گروگانها به خط های مترو بیان!
-: چیزی هم خواستن؟ پول یا……!

 

رادمنش از روی صندلی با ناراحتی بلند میشود و میگوید:نه! مسئله همینجاست که سخت میشه……اونا تاحالا هیچی ازمون نخواستن!
سرگرد آریافر هم از روی صندلی بلند میشود، پرده را کنار میزند و به منظره ی شهر نگاه میکند و میگوید:خیلی زرنگن! اونا با اینکار شهر رو فلج میکنن!۴۰ در صد اهالی شهر از مترواستفاده میکنند اما حالا همشون یا باید خودرو شخصی استفاده کنن یا از اتوبوس و تاکسی استفاده کنن که در هردو صورت ترافیک شدیدی در تمام نقاط شهر ایجاد میشه و شهر رو فلج میکنه!!!!

 

در همین حال ناگهان رییس پلیس شهر،سروان احمدی وارد اتاق میشود و ار دوی آنها به او احترام نظامی میگذارند. او روی صندلی مینشیند و گزارش عملکرد او را در این چند روز میخواهد اما سرگرد آریافر هنوز نتوانسته هیچ عکس العملی در قبال گروگانگیری انجام دهد و هنوز نتوانسته را ه حلی پیداکند،از آن طرف کلیپ منتشر شده همه را به وحشت انداخته و با این مسئله دیگر کسی تا حل شدن این مشکلات از مترو استفاده نخواهد کرد. پس از پایان جلسه سروان با عصابنیت از اتاق بیرون میرود و آخرین هشدار را به او میدهد و میگوید که اگر همینطور پیش برود پرونده را از او میگیرد!

 

سرگرد اریافر برای اولین بدین صورت تحت فشار قرار میگیرد. او و رادمنش به یکی از رستوران های نزدیک ساختمان پلیس میروند تا کمی با هم درمورد این اتفاق پیش امده صحبت کنند و شاید راه حلی پیداکنند.

 

آندو راه حلی پیدامیکنند در جلسه با رئیس پلیس شهر و دیگر مقامات شهری بیان میکند،نقشه آنها بدین صورت است که تعدادی از خبره ترین ماموران پلیس بصورت کاملا مخفیانه وارد مترو شوند و جای گروگانها را پیدا کنن و از سلامت آنها مطمئن شوند اما شهردار، محمود علیزاده با این مسئله مخالفت میکند و میگوید که این یک ریسک بزرگ است و ممکن است جان صدها نفر از شهروندان که گروگان گرفته شده اند بخطر بیافتد!

 

با اینحال صحبت هایرئیس پلیس ودیگر مقامات شهری باعث موافقت شهردار با این عملیات میشود و میگوید که تمام مسئولیت این عملیات باید برعهده نیروی پلیس باشد و اگر مشکلی پیش آمد باید نیروی پلیس جوابگو باشد!
رئیس پلیش شهر نیز موافقت میکند و پس از اتمام جلسه، سرگرد آریافر بسرعت به سمت بخش نمیروهای پلیس شهر میرود تا بهترین افراد را انتخاب وبرای عملیات آماده کند.

 

صبح روز بعد ترافیک شدیدی در تمام خیابانهای شهر ایجاد شد و شهر بکلی فلج شد و هیچ کس توانایی رفتن به جایی را نداشت و این هدف تبهکاران بود که تا حدودی به آن رسیدند اما هدف آنها روزهای بیشتری بود،چون اگر این شرایط در روز های آتی ادامه میافت نارضایتی و اعتراض مردم بالا میگرفت و رسانه هم با انتقادات شدید کار را برای تصمیم گیری سخت میکرد.

 

بالاخره شب عملیات فرا رسید و تمامی اعضا گروه ۵ نفره به خیابان المپیک رفته بودند،چون آنها این اختمال را میدادند که تمام ورودی ها توسط تبهکاران کنترل شود بنابراین انها قصد داشتند با استفاده از کانال های فاضلاب وارد خط مترو ی زیر زمینی شوند. آنها بخوبی تمام خطوط را بررسی کردند و مسیر حرکت خوشان را برای شب اول مشخص کردند و آماده شدند و پس از عبور از زیر قرآن از طریق کانالهای فاضلاب وارد مترو شدند و جستوجو را آغاز کردند از آن طرف شبگرد با اصرار زیاد دکتر مهرگان تصمیم گرفته بود پس از مدتها دوباره لباسش را بپوشد و به بررسی خطوط مترو برود. او حدس زده بود که احتمالا روح تاریک مترو و افرادش در خطوط قدیمی مترو هستند-خطوط قدیمی مترو مربوط به سالهای ۵۵ تا ۶۹ میشود که هیچ وقت ساختشان بپایان نرسید و هیچ وقت هم مورد استفاده قرار نگرفت-
این مکان بهترین مکان برای مخفی شدن بود و حتی شایع هایی مبنی بر اینکه جمعیتی از مردم فقیر در آن خطوط زندگی میکنند در یک بازه زمانی بر سر زبانها افتاده بود که هیچ وقت ثابت نشد!

 

 

با اینحال شبگرد نقشه خطوط جدید و خطوط قدیمی را در جی پی اس اش ریخت ، او برخلاف نیروهای پلیس قصد داشت تا به جستوجو در خطوط قدیمی بپردازند اما چون حدود ۳۰ سال میگذشت که کسی وارد آنجا نشده پیدا کردن ورودی کار سخت و حتی نشدنی بود!!

ورود به سايت
تبلیغات در گیم ایران
شبكه تبليغات

به جمع کاربران ویژه بپیوندید

تعداد نوشته ها: 70

نوشته شده توسط : « »

اشتباهم این بود هر جا رنجیدم خندیدم , فکر کردند دردی ندارم ضربه ها را محکم تر زدند. چارلی چاپلین

عضويت در خبرنامه سايت

 ۱۴ دیدگاه برای این مطلب ارسال شده است.


  1. پویا می‌گه:

    سلام داستانش به نظرم خوب میومد فقط من یه چیزی رو نفهمیدی که شما این داستان ها رو از شرکت سازنده میگیرید یا خودتون مینویسین؟

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۳۷:


    این داستان کاملا اختصاصی هست و بنده خودم نوشتم و صد درصد داستان قسمت دوم کاملا متفاوت خواهد بود………

    پاسخ

  2. Javad می‌گه:

    ممنون از شما.واقعا فوق العاده بود.

    بی صبرانه منتظر قسمت دومش هستم.

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۴۰:


    حتما دوست عزیز،منتظر انتشار قسمت دوم تو همین هفته باشید..البته اگه مشکلی پیش نیاد

    پاسخ

  3. pedy می‌گه:

    نتونستم کامل بخونم ولی جالب بود. لطفا داستان ها رو به صورت فایل pdf قرار دهید و “خسته نباشید”.

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۳۹:


    ممنون..حتما اینکارو انجام میدیم

    پاسخ

  4. desmond می‌گه:

    من که هیچی نفهمیدم چی خوندم. اگه فقط یه این متن رو خودت می خوندی متوجه می شدی که چه قدر غلط املایی و حروف اضافه داره.
    برای حل این مشکل اگه از نرم افزار word برای تایپ استفاده می کنی، نرم افزار ویراستیار رو دانلود کن و نصب کن. این نرم افزار برای اینه که غلط های املایی متن رو بگیره و امکانات دیگه ای هم داره.

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۳۸:


    ممنون از پیشنهادتون.برای انتشار قسمت دوم این مشکلات رفع خواهند شد

    پاسخ

  5. شهاب می‌گه:

    ممنون سورنا جان

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ فروردین ۲۵ام, ۱۳۹۳ ۱۵:۰۰:


    خواهش میکنم…….ایشالا بخش دوم خیلی جذابتر و بههتر خواهد بود

    پاسخ

  6. فرشاد خرمی می‌گه:

    سلام به سورنای عزیز
    از نظر قاونی، در حوزه بازیهای رایانه ای به مانند صنعت سینما، قبل از تولید یک بازی، آن بازی ثبت اثر میشود. چنین اثری را یک IP مخفف دو واژه Intellectual Property یا دارایی ذهنی می نامیم. از نظر اصطلاحی، آی پی شامل تمام حقوق مربوط به اثر شامل (و نه محدود به) copyright, trademark, trade dress و patent می شود. لذا هرگونه استفاده از هرچیزی از بازی که به آن اثر مربوط شود، در انحصار تولید کننده قرار گرفته و استفاده از تصاویر، عنوان و سازوکار، شخصیت ها، محیط، سیر داستان و هر چیز مشابه دیگری که مجموعا آن را Continuity مینامیم، برای تولید یک اثر متفاوت جرم محسوب می شود مگر این که به اجازه تولیدکننده و ناشر انجام شود. شما فقط میتوانید از عبارتهای پیشنهاد میکنم اینطوری باشد یا بهتر بود این کار را می کردند استفاده کنید که چنین چیزی هم منوط به ارائه بازی و پی بردن به جزئیات است. پس کاری که شما کردید کم و بیش با قوانین مغایرت داره. شما میتونید تفکر خلاقتون رو در جای مناسب تر استفاده کنید. مثل این که اثری کاملا خودساخته با شخصیت پردازی و ترسیم محیط و داستان از خودتون، چیزی تهیه کنید و بعد با تولید کننده های داخلی یا خارجی برای کسب درآمد از اثرتون وارد صحبت بشید. ابدا درست نیست که ما محصول شخص دیگری رو توسعه بدیم. وقتی شرکت اپل بخاطر گوشه گرد درست کردن آیکون ها سامسونگ رو محکوم میکنه به نقض پتنت ها و میلیاردی سامسونگ رو جریمه میکنند، شما حساب کنید که کار شما در چه موقعیتیه.

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ تیر ۵ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۵۴:


    البته فرشاد جان منم به اینجاها فکر کردم و از شرکت سازنده اجازه دارم و طی پیامی بهشون گفتم که اگه پاسخ من رو ندن من داستان رو منتشر میکنم و عواقبش با خودشونه و اونها هم گفتن مشکلی ندارهو میتونید اینکارو بکنید.
    وگرنه من بدون دلیل اینکارو نکردم و نخواستم اعتبار سایت رو زیر سوال ببرم،فرشاد جان!

    پاسخ

    فرشاد خرمی: پاسخ در تاريخ تیر ۸ام, ۱۳۹۳ ۱۲:۲۹:


    ممنون از جوابت و خوشحالم که به بحث کپی رایتش توجه کردی. لطفا به بخش دوم نظر بنده هم فکر کن… و امیدوارم موفق باشی.

    پاسخ

    سورنا رضایی: پاسخ در تاريخ تیر ۹ام, ۱۳۹۳ ۱۶:۳۹:


    فرشاد جان منظورت کدوم بخش هست؟؟؟
    اگه منظورت توسعه دادن داستانها و همکاری با شرکتهای ایرانی هست که هیچ کدومشون اهمیتی به جوونا نمیدن. برای همین این مسئله کمی دور از ذهنه……

    پاسخ


شما نیز به جمع هوادارن گیم-ایران در فیس بوک بپیوندید. Facebook.com


.:: ارسال دیدگاه



كاربر محترم، ايميل شما منتشر نخواهد شد ، لطفا ادرس صحيح ايميل خود را بنويسيد

مقررات بخش نظرات :
1- از ارسال نظرات پي در پي خوداري كنيد و منتظر پاسخ كاربران و يا نويسنده باشيد.
2- فقط به نظرات فارسي پاسخ داده خواهد شد و نظرات فينگليش پاسخ داده نميشود.
3- لطفا در مقدار و ميزان سوالات خود در بخش نظرات زياده روي نفرماييد.
4- لطفا به كاربران و مسئولان سايت بي احترامي نكنيد و در صورت مشاهده پي گيري خواهد شد.
5- لطفا نظر و سوال خود را در بخش مناسب ارسال نماييد در غير اين صورت پاسخي نخواهيد داشت.
6- سوالات خارج از بحث خود را ميتوانيد از قسمت تماس باما از بالاي سايت ارسال كنيد.







تمامي حقوق مطالب و تصاوير نزد اين وب سايت محفوظ بوده و هر گونه کپی بردار (شامل مطالب ، تصاویر و تمامی عناصر) از آن در وب سايت ها و وبلاگ ها و نشريات غیر مجاز بوده مگر به رضایت کتبی مسئولین سایت

 

طرح قالب ، رنگ بندي ، چينش عناصر و طراحي كلي ان براي گيم ايران محفوظ بوده و كپي برداري از قالب جرم محسوب شده و از طريق پليس فتا پي گيري ميشود

Copyright © Game-Iran.com